دل نوشته های عاشق نگران
درباره وبلاگ


آبانـــــــــــــــی هستم ..... اگر دیدی یک آبانی در برابر خطای تو از غرورش گذشت مطمئن باش تو را بیشتر از آنچه در متخیله ات میگذرد دوست داره ﯾﻪ آباني ﻧﻪ ازت توضیح میخواد ، ﻧﻪ ﺩنبال دلیل میگرده ، نه دیگه کاریت داره ! ﻭﻗـﺘــﯽ ﺣـــﺮمته رابطه رو شکستی ، ﻓـﻘﻂ نگاهت میکنه ، ﺳـــﮑــﻮﺕ میکنه ﻭ ازت فاصله میگیره... همین

پيوندها
آموزش آشپزی
آموزش کیک وشیرینی
اس ام اس
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دل نوشته های عاشق نگران و آدرس scorpio.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 12
بازدید ماه : 11
بازدید کل : 15036
تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
لیندا فلیحی

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:دل نوشته هاي من,عشق ,عشق ورزيدن,, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
عشق ورزیدن را معنا کن !

آشنایان طریقت عشق، در دنیا اندک‌اند ، به همین دلیل است که مردم دنیا در بیراهه‌های احساس بدبختی، سرگردانند.

همه دوست دارند عشق را تجربه کنند ، همه دوست دارند عاشق باشند ، همه دوست دارند محبوب و معشوق باشند اما هیچ‌کس زحمت آموختن هنر عاشقی را بر خود هموار نمی‌کند.

عاشقی هنر بزرگی است ، تو با استعداد بالقوهٔ عاشقی به دنیا میایی اما این استعداد را باید به فعلیت برسانی ، باید استعداد بالقوهٔ عشق ورزیدن جامهٔ واقعیت بر تن کند.

اولین شرط عاشقی بیداری است ، مردم در خواب غفلت‌اند ، آنان طالب عشق‌اند اما از آنجا که در خواب غفلت روزگار می‌گذرانند تلاششان نتیجهٔ عکس می‌دهد.

آنان عشقشان را نابود می‌کنند ، آنان توان بالقوهٔ عشق ورزیدن را در خود زندانی می‌کنند ، آنگاه در فضای ابری و گرفتهٔ یک زندگی یکنواخت و ملال‌آور دچار احساس بدبختی می‌شوند.

آنان سرنوشت خویش را مقصر می‌دانند ، خدا را مقصر می‌دانند ، زمین و زمان را مقصر می‌دانند ، جز خود را.

کسی که بیدار شده است ، هیچ‌کس‌ را جز خود مقصر نمی‌داند زیرا نیک می‌داند که امیالش با اعمالش هم‌خوانی ندارند ، او می‌داند که امیال و اعمالش در تناقض‌اند.

مجنون دلش رو به‌سوی خانهٔ لیلا دارد اما نافهٔ اراده‌اش به‌سوی طویله و به جانب کرهٔ خواهش‌های روزمرهٔ خود می‌چرخد ، بدین‌سان مجنون دل نه به خانه پُرشوکت لیلای عشق می‌رسد ، بلکه خود را در طویلهٔ ملال‌آور و بویناک زندگیِ روزمره می‌یابد.

نخستین شرط عاشقی، بیداری است ، هنر بیداری آستانهٔ ورود به کاخ پرشکوه هنر عشق ورزیدن است.

هنر عشق ورزیدن ، رمز سعادتمندانه زیستن است.
 
سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:شعر,شعر فريدون مشيري, شعر يار, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

بر ماسه ها نوشتم :

   دریای هستی من

                از عشق توست سرشار

                                   این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی:

      ای همزبان دیرین

                این آرزوی پاکی است

                              اما به یاد بسپار...

                                                                 

 

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه های پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بیهوده میخوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
بخاطر فردای، اگر
برماش منتی ست
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه ست

 

 

این دل که میگویند نمیدانم کجاست؟

اما گاهی عجیب میگیرد! 

گاهی دلتنگ می شود! 

گاهی هم چاره ای جز صبر ندارد !

گاهی به در بسته میخورد و هر چه به هر جا میرود باز هم ... 

این دل که میگویند نمیدانم کجاست مثل خدا ... 

مثل خدا که نمیدانم کجاست 

مثل خدا که تا به حال ندیدمش 

مثل خدا که گاهی دلگیر میشوم از اینکه چرا سرش اینقدر شلوغ است که مرا فراموش کرده

غافل از اينكه من اورا فراموش كرده ام

میدانم که حرفم را فهمیدی میدانم که میفهمی چه میگویم 

خدای مهربانم دلم گرفته ...دلی که نمیدانم کجاست ! 

شاید آمده پیش تو !!!

خدايا دلم رو پس نفرست...خدايا چاره ائي كن...

 

نه تو مي ماني ؛نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يك رود قسم وبه كوتاهي آن لحظه شادي

كه گذشت ...

غصه هم خواهد رفت...

آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...

 
دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:شعرزيبا,شعرعاشقانه,شعرمازيار فلاحي , :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

خیلی وقته تک و تنهام توی باغی از ترانه
منتظر واسه یه خوبی، یه رفیق بی بهانه
توی دنیای پر از گل واسه عالمی غریبم
میون اینهمه خوبی این منم که بی نصیبم
روزگاری زیر بارون، روزگاری بی قرارم
جز یه لحظه مهربونی دیگه خواسته ای ندارم
تو کنار من بشینی، دل خستمو ببینی
بیای از تو باغ قصم یه شکوفه ای بچینی

منم اون مترسکی که شدم عاشق کلاغا
واسه من ابد بریدن میون حصار باغا
آخه این صورت زشتو کی به من داده خدایا
آدمارو دوست ندارم، عاشق شمام کلاغا

با تو این پالتوی کهنه مثل ابریشم لطیفه
تن پوشالی سردم مثل خواب گل ظریفه
میدونم ازم میترسی، من با این چشمای خسته
چجوری بدست بیارم دلتو با دست بسته؟
من با این لباس کهنه، صورت زمخت و زشتم
خیلی وقته تک و تنهام، آره اینه سرنوشتم
ای پرنده های غمگین از چشای من نترسین
آدما گریمو دیدن، برین از اونا بپرسین

 

 

 
یک شنبه 17 شهريور 1392برچسب:دل نوشته هاي من ,سكوت ,زن تنها, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

سکـــــــــوت ...

رساتـــــــرین فریاد یک " زن " است ...

وقتی سکوتـــــ میکنـــد ...

وقتی بحث نمیکنــــد ...

وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکنـــد ...

بـــفـــهـــم ! ...

کـــــــــــه

واقعـــــا آسیب دیده استــــــــ ...

 

گريــــــه شايد زبان ضعـــف باشد! شايد کودکــانه... شايد بی غــرور…

اما هر وقت گونه هــــايم خيس می شـــود؛

می فهمــــم نه ضعيفم...نه کودکم...بلکه پر از احساســـم

 

 

خدایا

من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست ...

خیالت از زمین راحت...

حتی روز روشن نیست...

کسی اینجا نمیبینه که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته

فراموشم شد گاهی که این پائین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا به پیش تو برگردم

خدایـــــا

وقت برگشتن یکم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت...

اگه میشه منم جا کن

 

دلتنگ که باشی ، آدم دیگری می‌شوی
خشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر و تلخ‌ تر
و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی ، که دلـتنگ اش هستی . . .