|
چهار شنبه 29 آبان 1392برچسب:نوشته هاي آموزنده , نوشته هاي دكتر علي شريعتي , دل نوشته هاي من, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند...... و نوری که تاریکی می دهد ازکلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند
دکتر علی شریعتی
![]()
سه شنبه 28 آبان 1392برچسب:حرف هاي دلتنگي ,نوشته هاي عاشقانه ,دل نوشته هاي من , :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
گاهی وقتها نوشتن برایت سخت ترین کار دنیا می شود با اینکه هنوزحرفهای زیادی برای نگفتن! داری انگشتانت را یارای نوشتن نیست تنها کاری که از دستت بر می آید سکوت است و باز هم ناگفته هایت را سکوت می کنی می خواهی سکوتت را فریاد بزنی اما صدای سکوتت انقدر بلند هست که نیازی به فریاد نمی بینی ... لحظاتی در زندگی هست که باید برخیزی نگاهی به پشت سرت بندازی و چشمهایت را ببندی برخیزی و آغاز کنی زندگی را... باید متولد شوی... لحظاتی در زندگی هست که باید چشمهایت را ببندی بر چیزهایی که نگریستنش روز تولدت را به تاخیر می اندازد باید عادتهایی را در وجودت به فراموشی بسپاری باید، بایدهایی را و نبایدهایی را جایگزین کنی خلق هایی را و خلق هایی را در وجودت حذف کنی باید بمیری قبل از آن که بمیری... ![]()
سه شنبه 28 آبان 1392برچسب:نوشته هاي آموزنده, نوشته هاي دكتر علي شريعتي ,دل نوشته هاي من,, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ... اگر غرور نبود؛ اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛ اگر خواب حقیقت داشت؛ هیچ رنجی بدون گنج نبود ... اگر همه ثروت داشتند؛ اگر مرگ نبود؛ اگر عشق نبود؛ اگر عشق نبود اگر خداوند؛ انگاه نمیدانم دكتر علي شريعتي ![]()
سه شنبه 21 آبان 1392برچسب:نوشته هاي آموزنده,دل نوشته هاي من,دل نوشته هاي عاشقانه, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی بزرگ*ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته*باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ*ترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته. به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش. ![]()
سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:نوشته هاي آموزنده ,دل نوشته هاي من,دل نوشته هاي عاشقانه, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
آموخته ام که خداعشق است وعشق تنهاخداست آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم خداباتمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته آموخته ام که زندگی دشواراست ولی من ازاوسخت ترم... ![]() من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها.... می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم... می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود... شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من... و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند... کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود... اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد... حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم... پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم... ![]() معنای من ... دلم ، هوای بارانی است ، پاییز ، دل می برد باز .. و من زیر این آسمان بی چتر ، خیسم . کسی جایی ، منتظر است ، دلم سمت اوست تو کیستی که تو را می شنوم ؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه ، بی تاب است به دنبال یک کوچه بن بستم ، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم . یکی مرا دید ، یکی مرا نوشت ، یکی مرا صدا زد و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او ... وقتی روزها از پی هم می آیند و می روند . وقتی این بهار می رود ، بهاری دیگر می آید .وقتی پرستوها کوچ را آغاز می کنند . وقتی بوی پاییز می آید . وقتی پاییز غمزه کنان می آید و رنگ می آورد . وقتی نم باران بوی خاک را به رقص در آورد . وقتی خورشید زود تراز همیشه با ناز می رود ، وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی... آنگاه همه خاطره عاشقی ، در ذهنت جان میگیرد. پاییز را برای مرور خاطرات گذشته دوست میدارم.... من بودم و تو بودی و دیگر هیچ جز عشق نبود... ![]()
یک شنبه 5 آبان 1392برچسب:شعرزيبا,نوشته هاي عاشقانه,دل نوشته هاي عاشقانه, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
نو بگوییم و نو بیندیشیم ![]() به خواب میماند ![]() نمیدانم از دلتنگی عاشقترم ![]()
![]() |