نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگتر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی.
عید امسال هم
میتوانم تنهایی سوت بزنم
همین که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده میبینم.
لبخند یادت نرود!
تشنهام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دستهات
پر میکنم
تا از خشکسالی نبودنت
زنده برهم.
دستهات مال کمر من؟
از این تنهایی هزارساله
خستهام
از بس تنهایی غذا خوردهام
تا لقمهای نان به دهن میگذارم
باران شروع میشود
و من چتر ندارم
تو را دارم.
میدانی؟
میدانی چرا بند نمیآید
این باران؟
خدا از خجالت آب شده.
نظرات شما عزیزان: