دل نوشته های عاشق نگران
درباره وبلاگ


آبانـــــــــــــــی هستم ..... اگر دیدی یک آبانی در برابر خطای تو از غرورش گذشت مطمئن باش تو را بیشتر از آنچه در متخیله ات میگذرد دوست داره ﯾﻪ آباني ﻧﻪ ازت توضیح میخواد ، ﻧﻪ ﺩنبال دلیل میگرده ، نه دیگه کاریت داره ! ﻭﻗـﺘــﯽ ﺣـــﺮمته رابطه رو شکستی ، ﻓـﻘﻂ نگاهت میکنه ، ﺳـــﮑــﻮﺕ میکنه ﻭ ازت فاصله میگیره... همین

پيوندها
آموزش آشپزی
آموزش کیک وشیرینی
اس ام اس
فندک برقی سیگار لمسی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دل نوشته های عاشق نگران و آدرس scorpio.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 76
بازدید ماه : 75
بازدید کل : 15100
تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
لیندا فلیحی

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
یک شنبه 31 فروردين 1393برچسب:شعرزیبا,شعرعاشقانه,شعرامیرعباس گلاب, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

بشین پای حرفای من

بشین با تمام وجود

من از عشق میگم توهم ، بگو رفتنت خواب بود

بشین پای حرفای من بشین دل بده گوش کن

 درارو رو دنیا ببند

جهان و فراموش کن

فقط من ، فقط تو، فقط منو تو می ارزیم به هم

یه شب زندگی بی تو رو باید قیدشو می زدم

نبودی ببینی چقدر زمان بی تو غمگین گذشت

تو رویای من غم نبود ولی تلخ و شیرین گذشت

نبودی ببینی عذاب، چطور میکشه آدمو

باید از یجایی به بعد ، ادامه نمیدادمو، ادامه نمیدادمو

رسیدم به جایی که عشق نبودش یه کمبود شد

زمین زیر پام خالی و یه آن زندگیم دود شد

خوشی رفت و شادی نموند

دلم شور فردا رو زد

گذشته برام تازه شد

مثه داغ روزای بد

میدونم تلاشم یه روز ،یه جایی اثر میکنه

ببین تا کجا تا چه حد، یه عاشق خطر می کنه

نظرات (10)
 
سه شنبه 27 اسفند 1392برچسب:شعرزيبا,شعرعاشقانه,شعرسهراب سپهري, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

هیچ کس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من . . .

سهراب سپهری

نظرات (7)
 

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

نظرات (1)
 

خدای من؛ خطاهایم؛

خطاهایم لباس پستی و ذلّت تنم کرده؛

خواستم و نشد ...

آرزوهایم را ، امیدهایم را یکی یکی به آتش می کشم.


تا اندکی گرم شوم...!

چه طعم تلخ و زننده ای دارد این جراحت های افکارم

نظرات (11)
 

دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم

آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند

و با ژست صمیمیت

داشته هایت را می شمارند

احساساتت را خط کشی می کنند

اشتباهاتت را سرزنش می کنند

به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند

دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنند

وهركاري لازم باشد ميكنند

تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند


این آدمها ” آینه ” نیستند ، ” خورده شیشه اند ...

 

نظرات (1)
 

دلــــــــــم ..
با مشت دیگران کـَـکش هم نمیگزد...
امـــــــــــــــــــــــــــــــا ...
اخم تو...
خوردش میکنــد ..
چه رســد به .......
... قهر و نبودنــت...

نظرات (0)
 

زمیـــن قانـون عجیبی دارد...
هــفت میلیـــارد آدم...
و فقـط بـا یکی از آنهــا
احساس تنهـایی نمی کنی
و خدا نکـــنه کـه آن یـک نفـــر
تنهایت بگــــذارد،
آن وقت حتی با خودت هـــم
غریبـه می شوی...
نگاه کن
در این عصر یخبندان
حتی رویای بودنت
در نقطه ی انجماد
دلم را به آتش میکند
این روزها
آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست ...!
دلــــــــم کوچک است!
کوچک تر از باغچـــه ی پشت پنجــــره!
اما آنقـــدر جا دارد تـا برای کســـی که دوستش دارم ،
نـیـمکتــــــــی بگـــــذارم...
بــــرای همیشــــــــــه...
زندگی‌ همین است
هر خاطره غروبی دارد...
هر غروبی خاطره ای...
و ما جایی‌ بینِ امید و انتظار...چشم می‌کشیم تا روزگار مان بگذرد
گاهی‌ هم فرق نمیکند چگونه...

نظرات (0)
 
شنبه 26 بهمن 1392برچسب:شعرزيبا,شعرعاشقانه,شعراحمدشاملو, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد        

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادري ست

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه يي ست

و قلب براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر اخرين حرف به دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم

روزي كه هر لب ترانه اي است

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي

براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

و من ان روز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه ديگر نباشم

نظرات (2)
 

عیب نداره که " تنهایی   

 عیب نداره که شبا بدون " شب بخیر " می خوابی   ...  
 عیب نداره که جمله ی "دوستت دارم " رو نمیشنوی   ...   
 عیب نداره که دلش دیگه برات " تنگ " نمیشه   ...  
عیب نداره حرفاتو باید تو تختت با " خودت " بزنی ... 
 عیب نداره زیر بارون بدون  ، باید " تنها " خیس شی ... 
 عیب نداره که کسی نیست " درد " هاتو بهش بگی ...
 عیب نداره گلم ، " خدا بزرگه " اونم تنهاست ،
 بدون شب بخیر می خوابه ، دوستت دارم های تورو
 میشنوه و دلش برات تنگ میشه ! 
 حرفاتو به اون بزن ، زیر بارون باهاش قدم بزن....
 
نظرات (1)
 

به تماشا سوگند و به آغاز كلام

وبه پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

حرفهايم ،مثل يك تكه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما ميتابد

ومن آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، وبه افزايش رنگ

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش

جيبشان راپر عادت كرديم

خوابشان را به صداي سفر آئينه ها آشفتيم

 

نظرات (0)